یـــــک فنـــجان تفــریـــح
 
باور کنید تلخی اش به یک بار امتحان کردن می ارزد

بستن پنجره
مديريت وبلاگ يک فنجان تفريح مقدم شما بازديد کننده گرامي را خوش آمد ميگويد . براي
مکاتبه با ما
اينجا
کليک کنيد

شاد بودن

تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت.
پس
سعی کن همیشه
شاد باشی  لبخند


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ امرداد ۱۳٩٤ توسط محمد رفیعی

و "تو" هنوز با تمام "نبودنت" تمام "بودن" منی


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ توسط محمد رفیعی

مدت هاست دلم شروعی تازه میخواهد

تو بیا و مرا آغاز کن



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ توسط محمد رفیعی

آدم فهمیده ای بود!!!
.
خوب میدانست ,
کجاها
.
.
.
خودش رابه نفهمی بزند.....





نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ توسط محمد رفیعی

کاش` باران` بگیرد`
` `` ` ` ` `
شیشه` بخار` کند`
`` ` `` ` ` ` `
`و` من`
` ` `` ` ` `
همه ی`` دلتنگیهایم` را`
` `` ` ` ` `` ` `` ``
`رویش` "هـــا"` کنم``
` `` ` ` ` `
`و` با` گوشه ی` آستینم`
` `` ` ` ` ``
` همه` را` یکباره` پاک` کنم` ..
` و ` دیگر ` خلاص `


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ توسط محمد رفیعی

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺍﺳﺖ : ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ " ﮔﻨﺞ " ، " ﺟﻨﮓ" ﻣﯿﺸﻮﺩ ! "ﺩﺭﻣﺎﻥ" ، "ﻧﺎﻣﺮﺩ" ﻭ "ﻗﻬﻘﻬﻪ" ، "ﻫﻖ ﻫﻖ!" ﺍﻣﺎ "ﺩﺯﺩ" ﻫﻤﺎﻥ "ﺩﺯﺩ" ﻭ "ﺩﺭﺩ" ﻫﻤﺎﻥ "ﺩﺭﺩ" ﻭ "ﮔﺮﮒ " ﻫﻤﺎﻥ "ﮔﺮﮒ......! "... ﺁﺭﯼ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ،ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ "ﻣﻦ" ، "ﻧﻢ" ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، "ﯾﺎﺭ" ، "ﺭﺍﯼ" ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، "ﺭﺍﻩ" ﮔﻮﯾﯽ "ﻫﺎﺭ" ﺷﺪﻩ ﻭ "ﺭﻭﺯ" ﺑﻪ "ﺯﻭﺭ" ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ... "ﺁﺷﻨﺎ" ﺭﺍ ﺟﺰ ﺩﺭ "ﺍﻧﺸﺎ" ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﭼﻪ... "ﺳﺮﺩ" ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ "ﺩﺭﺱ" ﺯﻧﺪﮔﯽ !!! ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ "ﻣﺮﮒ" ﺑﺮﺍﯾﻢ "ﮔﺮﻡ" ﻣﯿﺸﻮﺩ ... ﭼﺮﺍ ﮐﻪ "ﺩﺭﺩ" ﻫﻤﺎﻥ "ﺩﺭﺩ" ﺍﺳﺖ


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ توسط محمد رفیعی

”هست “ را اگر قدر ندانی می شود ”بود“


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ توسط محمد رفیعی

به قول یه دوست :

میخندم تا خندیدن یادم نرود

خدا رو چه دیدی شاید روزی واقعا خندیدم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢ توسط محمد رفیعی

پیشانی ام     

          چسبیدن به سینه ات را می خواهد ...   

          و چشم هایم خیس کردن پیراهنت را ..   

          عجب بغض پر توقعی دارم ...                                          

                                         من امروز ...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ توسط محمد رفیعی

من موندم آخه مجبوری پاشنه بلند بپوشی که نتونی راه بری ؟؟

 

کلاس داره نه !!!نیشخند


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ توسط محمد رفیعی

 این جمله  خیلی ها را نارحت کرده و صدای بعضی از دوستان هم هست !

"آنهایی که ما را از دوستی با جنس مخالف، با آتش جهنم می هراسانند،

نمازشان را به امید همخوابی با حوریان بهشت میخوانند !!"


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ توسط محمد رفیعی

خدایا عاجزانه ازت میخوام!! کیفیت را فدای کمیت نکن ... کمتر خلق کن ! اما آدم خلق کن !!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ توسط محمد رفیعی
گفتی برایت ترانه بنویسم...
"به نام خدا" خواستی
"با تو از تو می نویسم"...
چه اصراری داشتی ترانه هایم مخاطب داشته باشد؟!
دیدی تو هم تاب تحمل عاشقی و دیوانگی هایم را نداشتی؟!
خلوت ترانه هایم را برهم نزن..
برو...
بگذار منو ترانه هایم و تنهایی ام
زندگیمان را بکنیم......
....................................
برو.
منبع : وبلاگ رویا فرخ شعار

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱ توسط محمد رفیعی

جدیدا تو مخم گنجیده که کرم بریزم .نمیدونم چرا ؟ خواهشن سرزنشم نکنید . به هر حال اینم خودش کاره دیگه !!!شیطان

از همین الان از دوستانی که میخوان 5 خرداد سالروز متولد شدنم رو تبریک بگن تشکر میکنم . خواهشا کادو یادتون نره . خواستم یه سالن بزرگ بگیرم  ولی دیدم هر چقدر بزرگ باشه به اندازه کل انسانهای خوب گنجایش نداره به همین علت دیگه نشد سالن بگیرم  ولی خودم هستم و منتظر دریافت هدایای شما هستم هر کی خواست بگه آدرس بدم . ایشالله جبران میکنم واستون شیطان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ توسط محمد رفیعی

پست شماره 8  وبلاگم رو دوباره بیان میکنم چونبه خودم مربوطه !!!!!

 

قربان وجودت که وجودم ز وجود تو آمد به وجود مادر ....

 

 پ . ن - روز زن رو به همه بانوان ایران زمین  تبریک میگویم .

 

جان من ایندفه بهتر  لایک کنیدا ؟؟


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط محمد رفیعی

اولا: بگم که تیتر مطلب رو همینجوری به ذهنم رسید نوشتم

دوما :خاک برسرا چه زود این دو تا عکس پست قبلی رو فیلتر کردن مگه چی بوده جز مشروب و دختر

سوما: من رای نمیدم

چهارما : پیامک از دیار باقی : اگه درد ، کوفت ، گرونی ، خالی بندی ، دشمن ، جنگ ، تحریم میخواستید خب چرا به خودم نگفتین ؟ ( محمد رضا پهلوی )

 واما این هفته :

به چند جوان بیکار و علاف ، سربزیر ، منظم ،کمرو ، فشن ، جهت ایستادن به جای مجسمه فردوسی  با حقوق مکفی  به صورت  24 - 48  با جای خواب برای آقایان نیازمندیم ؟

دمت گرم بی زحمت اون دکمه لایک رو بزن  جای دوری نمیره


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط محمد رفیعی

نشستم پای مشروب گفتن بخور بگو : به سلامتی اونیکه دوستش داری ، پیک رو به لبم نزدیک کردم نخوردم ولی گفتم : به سلامتی اونیکه به سلامتی وجودش نفس میکشم .  گفتند نخوردی ؟ گفتم : سلامتی اونیکه توی پاکی میخوامش نه تو مستی

بزن به افتخارش او لایک رو


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ توسط محمد رفیعی

زرتشت بیاکه با تو امیدآید
شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود
انسان به طواف تخت جمشید آید.

آغاز سال 7034 میترایی آریایی، 3750 زرتشتی،1391 خورشیدی بر شما همایون باد.
امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و پیروزی داشته باشید.

 

راستی وبلاگمم یه  ساله شد !!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

 

کبوتر لب تنگ ماهی نشست و به ماهی گفت… تو که سقف قفست شکسته چرا پرواز نمیکنی؟

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

 ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند و گمان دارم خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحالند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند.

مبارکت باد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

tir

khordad

ordibehesht

farvardin

aban

mehr

shahrivar

mordad

esfand

bahman

dey

azar

 اگه نوشته ها به صورت خوانا نیستند درون مربع فال راست کلید کرده و از

قسمت Encoding بر روی  Arabic کلید کنید


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

دیشب با دوستم رفته بودم رستوان سنتی.... روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود با هم دوست هستند، اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن، سرمو انداختم پایین.... دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن ، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت، براش نوشته بودم

..... ..... خیـــــــلی پستی


پی نوشت:

خانم ها لطفا جای پسر و دختر را عوض کنند


نوشته شده در تاريخ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی
تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ است | طراحي : پيچک
فال حافظ