یـــــک فنـــجان تفــریـــح
 
باور کنید تلخی اش به یک بار امتحان کردن می ارزد

بستن پنجره
مديريت وبلاگ يک فنجان تفريح مقدم شما بازديد کننده گرامي را خوش آمد ميگويد . براي
مکاتبه با ما
اينجا
کليک کنيد

با نام خدا

دوستان عزیز من سلام

پیشاپیش اولین روز از دهه ٩٠  یعنی همون سال نو خودمون رو به همتون تبریک میگم .

 

امیدوارم که در این سال موفق و سلامت باشید .

 

با تشکر از همه شما دوستان .

 

راستی هرکی مایل بود تبادل لینک کنه بهم بگه


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط محمد رفیعی

</STYLE>
<BR class=custom_break><A
style="PADDING-RIGHT: 0px; DISPLAY: block; PADDING-right: 0px;  right: 0px; PADDING-BOTTOM: 0px;  BOTTOM: 0px; PADDING-TOP: 0px; POSITION: fixed; -moz-border-radius: 4px 4px 0 0; border-radius: 4px 4px 0 0; -moz-opacity: 0.7; opacity: 0.7"
href="http://www.nema30mrs1.persianblog.ir" target=_blank> <IMG alt=""
src="http://up./images/hr025ilfugs0xman28p.gif"> </A>


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط محمد رفیعی

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:


-
آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه:

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!

زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه:

نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ توسط محمد رفیعی

شعری از یک کودک آفریقائی نامزد جایزه ادبی 2005 با ترجمه ی فارسی

When I born, I Black

When I grow up, I Black,

When I go in sun, I Black,

When I scared, I Black,

When I sick, I Black,

...And when I die, I still black

And you white fellow,

When you born, you Pink,

When you grow up, you White,

When you go in sun, you Red,

When you cold, you Blue

when you scared, you Yellow,

When you sick, you Green,

And when you die, you Gray...

And you call me colored!? 

زمانی که چشم به جهان گشودم سیاه بودم

بزرگ که شدم باز سیاه بودم

زیر آفتاب همچنان سیاه بودم

اگر از چیزی می ترسیدم سیاه بودم

پس از مرگ نیز سیاه خواهم بود

و تو ای سفید پوست

  زمانی که به دنیا آمدی صورتی بودی

اما بزرگ که می شوی سفید می شوی

در زیر آفتاب قرمز می شوی

سرما رنگ رخسارت را آبی می کند

اگر بترسی رنگت زرد می شود

و وقتی بیماری سبز می شوی

در زمان مرگ خاکستری خواهی بود

و آنگاه مرا رنگین پوست می نامی!؟

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ توسط محمد رفیعی

هرگز اشتباه نکن ....
اگر اشتباه کردی ... تکرار نکن
اگر تکرار کردی ... اعتراف نکن
اگر اعتراف کردی ... التماس نکن

اگر التماس کردی ... دیگر زندگی نکن

 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

 

عشق خیس شدن دو دلدار در زیر باران نیست...عشق اینست که من چترم را روی دلدار بگیرم واو نبیند....نبیند وهرگز نداند که چرا در زیر باران خیس نشد
 

انسان هم میتواند دایره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست. تا ابد دور خودتان بچرخید یا تا بینهایت ادامه بدهید

 

گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم


بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهای قوی ......بزرگ شدیم دخترا عاشق مردای قوی شدن و پسرا عاشق عروسکا
 

خوشبختی مثل یک توپ است وقتی در حرکت است به دنبالش می دویم و وقتی ایستاده است به آن لگد می‌ زنیم

 

 

عشق مثل آبی است درون دستت که اگر از آن غافل شوی جز خاطره چیزی برایت باقی نمی ماند
 

همیشه در شیرین ترین لحظات زندگی در انتظار تلخی باش که غم و شادی با هم است مانند مرگ و زندگی ...........با همه مهربان بودن و بخشنده بودن است که جاودانه است


آرام باش ،توکل کن،تفکر کن،آستین ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را میبینی که زودتر از تو دست به کار شده اند
 

پروانه اغلب فراموش می کند که روزی کرم بوده است

مهربانی را درنقاشی کودکی دیدم که خورشید را سیاه کشیده بود که پدرش زیر نورخورشید نسوزد


در کوهپایه های عشق دستت را به کسی نده تا از ان نترسی که در ارتفاعات دستت را رها کند


سخنی از کنفوسیوس: مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نیست و مرد کوچک تکبر دارد ولی وقار ندارد

 

بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند...سخنی از بالزاک

همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش اند بلکه چون تو سزاوار آرامش هستی

سخنی از زرتشت

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ توسط محمد رفیعی

اتل متل توتوله      این پسره سوسوله

 

 

موهاش همیشه سیخه    نگاش همیشه میخه

 

 

چت میکنه همیشه      بی مخ زدن؟نمیشه

 

 

پول از خودش نداره    باباش رو قال میذاره

 

 

دی اند جیشو میپوشه    میشینه بعد یه گوشه

 

 

زنگ میزنه به دافش    میبنده هی به نافش

 

 

که من دوست میدارم    تاج سرم میذارم

 

 

صورت رو کردی میک آپ   بیا بریم کافی شاپ

 

 

تو کافی شاپ،می خنده     همش خالی میبنده

 

 

بهم میگن خدایی!      چقدر بابا بلائی!

 

 

همه رو من حریفم      میذارم توی کیفم

 

 

هزارتا داف فدامن      منتظر یه نامن

 

 

ولی تویی نگارم    برات برنامه دارم

 

 

اگه مشکل نداری   میام به خواستگاری!


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ توسط محمد رفیعی

یک جوونی میمیره  و می برنش تو بهشت .

میگه بابام کو میگن تو جهنم . گریه و زاری که منم میخوام برم جهنم میگن اینطوری نمیشه .

پس تو باید برگردی به آن دنیا و گناه کنی تا ببریمت جهنم .

جوونه می ره اون دنیا و به یه پیرزن تجاوز میکنه و میمیره میبرنش جهنم.

میبینه باباش نیست. میگه بابام کو؟

میگن آنقدر اون پیرزن گفت خدا پدر این جوونو بیامرزه که بابات آمرزیده شد و رفت تو بهشت

*عزیزان من* پس از این مواظب گناه کردن و ثواب کردن خود باشید و معیارهای خود را دور بریزید .

شاید گناه شما ثوابی بزرگ باشد.

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط محمد رفیعی

شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف چون این دختر فراری شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا فرار کرده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ... . محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... . لذا علت را پرسید طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگران وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند. قران کریم می فرماید: نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند «سوره یوسف آیه 53» انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.

منبع: کتاب آموزه های وحی در قصه های تربیتی، مولف عبدالکریم پاک نیا، انتشارات فرهنگ اهل بیت

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ توسط محمد رفیعی

خانمی وارد داروخانه می‌شه و به دکتر داروساز می‌گه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه می‌گه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانمه توضیح میده که لازمه شوهرش را مسموم کنه.

چشم‌های داروسازه چهارتا می‌شه و می گه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد..... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد


بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ توسط محمد رفیعی
تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ است | طراحي : پيچک
فال حافظ