یـــــک فنـــجان تفــریـــح
 
باور کنید تلخی اش به یک بار امتحان کردن می ارزد

بستن پنجره
مديريت وبلاگ يک فنجان تفريح مقدم شما بازديد کننده گرامي را خوش آمد ميگويد . براي
مکاتبه با ما
اينجا
کليک کنيد

روز دوشنبه دانشگاه سر کلاس درس بودیم که استاد  یه جمله گفت که جالب بود گفتم اینجا براتون بذارم .

مرد از خدا پرسید :

خدایا چرا زن را زیبا آفریدی ؟

 خدا گفت:

 چون تو از اون خوشت بیاد !!

 

مرد دوباره پرسید :

 پس چرا نادان آفریدی ؟؟!!

 گفت :

  واسه اینکه اون از تو خوشش بیاد !! 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

سلام دوستان

ببخشید دیر اومدم  . آخه امروز امتحان زبان تخصصی داشتم  . دیشب  ( شب امتحان )  تا ساعت 3:30  صبح بیدار بودم داشتم لغات زبان رو میخوندم .

جالب اینجاست که صبح ساعت8 وقتی بیدار شدم  هیچ کدوم از لغات رو یادم نمیومد .

دیگه مجبور شدم برم دانشگاه و امتحان بدم . امتحان 6-7 نمره بیشتر نداشت  ولی بعید میدونم که  نمره  2  بگیرم .

یاد یه مطلبی افتادم که چند وقت پیش توی ایمیلم اومده بود  در باره ( روش نمره گرفتن از استاد ). بالاخره بعد از کلی گشتن توی هارد کامپیوترم   گفتم اینو براتون بذارم  تا موقع امتحان مثل من بیکار نباشید، و از این متون استفاده کنید .

راستی ببخشید که اگه قبلا شنیده بودید .

 اگر کسی ایده ای درباره یادگیری زبان داره بهم بگه . چون دوست دارم که زبان را یاد بگیرم

 

 

 

این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروط میشوم و ... هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی یکدیگر تقلب کرده اند.


1- روشی پلید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

این هم ماجرای دانشجویان مثلا" زرنگ و استاد زرنگ!!!

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به

خوشگذرانی پرداختند .اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

دعای زیر از کتاب سومین جشنواره بین المللی «دستهای کوچک دعا» است.

این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزارمیشود و دعاهای بچه‌های دنیا را

جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد.

متنی که میخوانید قسمتی از این دعاهاست...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

پادشاهى که بر یک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دلیلش را نیز نمى‌دانست.
روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنید. به دنبال صدا رفت و به یک آشپز کاخ رسید که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشید.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید:



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

 

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

 

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

 

در کنار ....



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

جای همتون خالی چه سیزده بدری رو گذروندیم جمعه ظهر من به اتفاق خانواده پسر عمه و دختر عمه حرکت کردیم به سمت شهرستان نطنز ، قرار این بود اول بریم قم زیارت بعد هم که به سمت نطنز میرفتیم یه سری هم به آقا علی عباس ( پسر امام رضا ) بزنیم و زیارت کنیم .تا برسیم نطنز بریم توی پارک سرچشمه اونجاچادر بزنیم وشب بخوابیم روز سیزده بدر روهم همونجا بدر کنیم .

 ظهر ساعت 2 راه افتادیم .............( به ادامه مطلب مراجعه کنید )



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

کوچیک که بودیم چه دل‌های بزرگی داشتیم.

حالا که بزرگیم چه دل‌تنگیم.

کاش دل‌هامون به بزرگی بچگی بود.

کاش همون کودکی بودیم که حرف‌هاش رو از نگاهش می شد خوند.

کاش برای .......( به ادامه مطلب برید )



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

شبی خواب دیدم با خدا کنار ساحل قدم میزدم . ردپای هر دوی ما روی ساحل بود . وقتی به گذشته برگشتم ونگاهی کردم دیدم در موقع سختی تنها یک رد پا کنار ساحل بود . پس از خدا گله کردم که چرا در موقع سختی من رو تنها گذاشتی .خدا لبخندی زد و گقت : بنده ام، در موقع سختی تو روی دوش من بودی


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

   برادر بزرگترش برای تبریک سال نو یک  ماشینِ زیبا برای او خریده بود.

   روزی، بعد از اتمام کارش، وقتی دفترش را ترک کرد، با تعجّب دید که پسر کوچکی در کنار ماشینِ  جدیدش دور می زند و با نگاه ... ( ادامه مطلب )

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

این عنصر کمتر در طبیعت به صورت آزاد یافت می شود و بیشتر به صورت یک ترکیب با ماده ای چون انیدرید متبلور وسولفات خود بینی در منازل یافت می گردد.

طرز تهیه:

برای تهیه این عنصر باید ...( ادامه مطلب رجوع کنید )



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

می خوام بدون زیاده گویی برم سر اصل مطلب ،این دیگه چه وضعیه ،چه بلایی سر ایران ما اومده که مردم ما باید جومونگ رو که شاه کره بود رو بهتر از کورش بزرگ ،فرمانروای ایران و چهار گوشه جهان بشناسند.

واقعا جای ....



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی
تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ است | طراحي : پيچک
فال حافظ