یـــــک فنـــجان تفــریـــح
 
باور کنید تلخی اش به یک بار امتحان کردن می ارزد

بستن پنجره
مديريت وبلاگ يک فنجان تفريح مقدم شما بازديد کننده گرامي را خوش آمد ميگويد . براي
مکاتبه با ما
اينجا
کليک کنيد

فقط یک لحظه. . . شاید هم کمتر

اولش همه چیز خوب بود. . . عالی. . . بیش از اندازه عالی. . .

من بودم. . . تو بودی. . . وآن روزهای زیبای بارانی. . .

می رفتیم،می آمدیم،می خندیدیم،. . . با هم بودیم . . .با هم. . .

ناگهان نمی دانم چه شد؟

فقط یک لحظه. . . یک لحظه چشم هایم رابستم

 وتو من را از سکوی ذهنت به پرتگاه هل دادی

فقط آخرین چیزی که به یادم مانده  آن لبخند مرموزت است. . .

حال من اینجا هستم. . . درست ته پرتگاه. . .

فقط ای کاش قبلش به من می گفتی معنی این کارت چیست تا من احتیاج به این همه فکر کردن نداشته باشم......

پستی بود از وبلاگ " آتش پنهان " که شما دوستان رو به بازدید از این وبلاگ دعوت میکنم .

منبع : http://fireworshipper.persianblog.ir


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

سلام رهگذر!!

لبخندتشویق

 


 


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

غصه زیاد بخورین ... خلاصه هر کاری که میتونین انجام بدین تا زود پیر شین !
.
.
.
.
.
خانه سالمندان هنوز مختلطه!!!!

پ . ن : خوشبختانه این یکی هنوز تفکیک نشده پس بزن که رفتیم..

پ. ن ( 2 ): پس بگو چرا وقتی یه شخص مسن مارو میبینه میگه پیر شی ایشالله ؟؟!!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

ببینم

خوبی چه بدی داشت که

 
دیگه

 
تکرار نکردی!!گریه


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

حسش نیس که حس بگیرم بهت بگم که چقد بی حس شدم از هر چی حسه


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

خدایا فقرای کشورم را به سومالی منتقل کن تا از کمک های ما برخوردار شوند!!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

کاش کودک می شدم

 تا بزرگترین غمم

نداشتن دوچرخه قرمز رنگ بچه همسایه مان بود..


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا

پ. ن : این پست به مدت یک هفته برروی وبلاگ میماند



نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی

یادش بخیر چه قدر از این شعر تنفر داشتم متفکر

 

باز آمد بوی ماه مدرسه  بوی بازیهای راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی *** می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها *** اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید *** سرخ بر تخته سیاه مدرسه

آخ آخ آخ عجب داستانی بودا  یادش بخیر  راستی کسی میدونه که هنوز این داستانا تو کتاب فارسی هست یا نه ؟؟؟

برداشت اول :

 

 برداشت دوم:

  زاغکی قالب پنیــــــــــــــری دید" از همان پاستــــوریزه های سفید!

پس به دندان گرفت وپــــرواز کرد روی شـــــــــــــاخ چنار مأوا کرد

اتفاقاً ازآن محــــــــــــــــــل روباه می گذشت و شـــــــد از پنیر آگاه

گفت :اینجا شــــــده فشن تی وی! چه ویوئی !چه پرســـــــپکتیوی!

محشری در تنــــــــــــــاسب اندام کشتهء تیپ توست خاص وعوام!

دارم ام . پی . تـــــــــریّ ِ آوازت شاهکـــــــــار شبیه اعجـــــــازت

ولی اینهــــــــا کفــــــاف ما ندهد لطف اجــــــــرای زنــــده را ندهد

ای به آواز شهــــــــــــره در دنیا یک دهــــــن میهمان بکن ما را!

زاغ ،بی وقفـــــه قورت داد پنیر! آن همه حیــــــــــله کرد بی تاثیر

گفت کوتاه کن سخــــــــن لطفن! پاس کردم کــــــــــــلاس دوم من

 برداشت سوم:

  کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !
می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .
روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .
کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند .
روباه دهانش را باز باز کرد .
کلاغ گفت : بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکۀ بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه . بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد .
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !
کلاغ گفت : کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند ، تغاوت پنیر و فضله را هم نمی داند

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی
تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ است | طراحي : پيچک
فال حافظ