یـــــک فنـــجان تفــریـــح
 
باور کنید تلخی اش به یک بار امتحان کردن می ارزد

بستن پنجره
مديريت وبلاگ يک فنجان تفريح مقدم شما بازديد کننده گرامي را خوش آمد ميگويد . براي
مکاتبه با ما
اينجا
کليک کنيد

یادش بخیر چه قدر از این شعر تنفر داشتم متفکر

 

باز آمد بوی ماه مدرسه  بوی بازیهای راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی *** می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها *** اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید *** سرخ بر تخته سیاه مدرسه

آخ آخ آخ عجب داستانی بودا  یادش بخیر  راستی کسی میدونه که هنوز این داستانا تو کتاب فارسی هست یا نه ؟؟؟

برداشت اول :

 

 برداشت دوم:

  زاغکی قالب پنیــــــــــــــری دید" از همان پاستــــوریزه های سفید!

پس به دندان گرفت وپــــرواز کرد روی شـــــــــــــاخ چنار مأوا کرد

اتفاقاً ازآن محــــــــــــــــــل روباه می گذشت و شـــــــد از پنیر آگاه

گفت :اینجا شــــــده فشن تی وی! چه ویوئی !چه پرســـــــپکتیوی!

محشری در تنــــــــــــــاسب اندام کشتهء تیپ توست خاص وعوام!

دارم ام . پی . تـــــــــریّ ِ آوازت شاهکـــــــــار شبیه اعجـــــــازت

ولی اینهــــــــا کفــــــاف ما ندهد لطف اجــــــــرای زنــــده را ندهد

ای به آواز شهــــــــــــره در دنیا یک دهــــــن میهمان بکن ما را!

زاغ ،بی وقفـــــه قورت داد پنیر! آن همه حیــــــــــله کرد بی تاثیر

گفت کوتاه کن سخــــــــن لطفن! پاس کردم کــــــــــــلاس دوم من

 برداشت سوم:

  کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !
می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .
روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .
کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند .
روباه دهانش را باز باز کرد .
کلاغ گفت : بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکۀ بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه . بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد .
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !
کلاغ گفت : کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند ، تغاوت پنیر و فضله را هم نمی داند

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ توسط محمد رفیعی
تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ است | طراحي : پيچک
فال حافظ