عبرت

درکنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

 

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

 

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

 

 

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.

 

وقتی که تنها یک بیسکوییت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:

 

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

 

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

 

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

 

او حسابی عصبانی شده بود.

 

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

 

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

 

خیلی شرمنده شد!!

 

از خودش

 

بدش آمد . . .

 

یادش رفته بود که

 

بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

 

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد

دوستان عزیزم به راستی چرا باید ما خیلی زود ...؟

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا مقدادی

وبلاگ زیبایی دارین بهتون تبریک می گم من وبلاگتونو پیوند کردم شما هم اگه دوست دارید وبلاگمو اضافه کنید http://miracle-mina.blogfa.com/

رضا

سلام جالب بود.من موندم تو كار اين اشرف مخلوقات!خدا با اينكه همه چيز داره ولي بازم از تمام داشته هاش ديگران رو بي نصيب نميذاره..حالا چطور اين جاندار دوپا حاضر نيست چندتا بيسكوييت رو با همنوعش قسمت كنه..قضاوت عقل سليم و قلب پاك ميخواد حالا چند درصد آدما اين دوتا رو با هم دارن... ممنون آقا

آمنه

سلام لینکتون کردم ممنون از اینکه سر زدین[گل]

همايون

سلام دوست عزیزم با تشکر منهم شما را لینک کردم موفق باشید [گل][گل][گل][گل][گل]

Aria Lonely

ممنون سر زدی دوست من وبلاگ خوب و زیبایی داری با تبادل لینک هم موافقم این داستان رو شنیده بودم اما یاداوریش خوب بود که زود قضاوت نکنیم هیچوقت

قلب زخمی

[خنثی]خیلی قشنگ بود...فرصتها برای خوبی کردن زیاده اما ذهن ما محدود آرزوهای بزرگ ودست نیافتنی بهاری باشی[گل] بهم سربزن

مشاوره خانواده

سلام.مرسی از داستان زیباتون.خوشحال میشم که به من سر بزنید.در ضمن اماده تبادل لینک نیز هستم.[گل][گل][گل]

ساینا

تموم داستانات قدیمی و تکراریه به جهت این که داستانهای معروف رو انتخاب می کنی... همش تکراریهههههههههههههه

فافا

گاهی به خودم به بودنم شک دارم بر قصه ی آفریدنم شک دارم آنفدر عذاب پای من ریخته اند حتی به همین که یک زنم شک دارم